#عشق_مخفی_پارت_591
سام : مهموني جالبيه ؟ نه؟ فك ميكنم بهتون خوش بگذره!
با اخم گفتم : منظورت چيه از اين كارا مجد ؟ مسخره نيستيم كه ؟
به سمتمون اومد و روبه رومون ايستاد پك عميقي به سيگارش زد و گفت: نه ...نه ...جوش نيار ! بيا يخورده تغيير إيجاد كنيم تو بگو سام من ميگم رادمنش!
و پوزخندي زد !
يا خدا ! يعني ..... يعني همه چي و فهميدن ؟؟؟
يه لحظه مغزم از كار افتاد !
ادرينا نگاهي كه ترس توش موج ميزد و بهم انداخت و به دستم كه تو همديگه قفل بود فشاري اورد!
***********
*ادرينا*
به دستش فشاري اوردم و نگاش كردم!
سام : نميخواي حرفي بزني اقاي سرگرد ؟
ايليا بدون اينكه ذره اي ترس و تو چشماش ببينم گفت : منظورت از سرگرد چيه؟ سام نميفهمم چي ميگي؟
سام خنده بلندي كرد كه ايليا عصبي گفت : چيز خنده داري نميبينم پس جواب منو بده !؟؟؟؟
سام يهو خندش و قطع كرد و سيگارشو توي جا سيگاري خاموش كرد، با ابرو به پشتمون اشاره كرد !
نفهميدم چي شد فقط فهميدم كه دو نفر ايليا رو از پشت گرفتن و يه نفرم منو!
اون دو نفر به زور از پس ايليا بر ميومدن !
منم تقلا ميكردم ولي از پس اون شخصي كه هيكل گنده اي داشت و صفت دستامو گرفته بود بر نميومدم !
ايليا : اين كار و با خودت نكن سام ! برات بد ميشه !
سام با پوزخند گفت : مهم نيست !........
مكثي كرد و گفت : خب خب بزاريد اصل قضيه رو بگم !
romangram.com | @romangram_com