#عشق_مخفی_پارت_578
با ناراحتي گفتم :توچي مطمئن باشم ؟
لبخندي زد و شونه هام و گرفت و منو به اغوش گرمش كشيد !
ايليا: اينكه تنهات نميزارم !
چقد خوب بود كه داشتنش ! اما يهو ته دلم خالي شد!
به زور سرم و از روي سينش برداشتم تا به چشماش نگاه كنم ! دستاشو شُل كرد كه بتونم نگاش كنم ولي هنوز دور كمرم حلقه بود !
با اخم گفتم: ايليا من چقدر احمقم !
سرم و انداختم پايين كه اشكم روي پاي ايليا ريخت ، ادامه دادم
ادرينا : من .... من كه ميدونم اين ماموريت تموم شه تو تنهام ميزازي ؟ ديگه نميبينت ! پس چرا قول الكي ميدي ؟
هق هقي كردم و با مشت به سينش كوبيدم : ها ؟ بگو ؟ چرا قول ميدي ؟ تو كه دوستم نداري لعنتي پس اين قولا چيه ميدي؟
نميدونم چم شده بود انگار جنون گرفته بودم ! ولي بلاخره كه بايد اينارو ميگفتم بهش !
ايليا با همون لبخند كجش و ارامش توي رفتارش ...دست مشت شدم و باز كرد و منو اروم به اغوش گرمش كشيد !...
خدايا ؟ چي ميشه اين اغوش گرم هميشه مال من باشه ؟ چه ارامشي داره بازوهاي مردونش دور بدنم حلقه شدن ! وايييي خدا دارم ميميرم ....
روي سرم و بوسيد و اروم در گوشم گفت : از كجا ميدوني ندارم ؟؟؟؟
قلبم ايستاد..............
romangram.com | @romangram_com