#عشق_مخفی_پارت_577
********
سريع از خواب پريدم از شدت ترس خوابم اشك به چشمام نشست !
تمام صورتم عرق كرده بود هق زدم و دستمو روي صورتم گزاشتم !
كه ايليا بيدار شد با چشماي خواب الو گفت : ادرينا چي شده ؟ چرا گريه ميكني؟
با بغض گفتم ؛ خواب ديدم !!
از نيم خيزي بلند شد و كامل نشست روبه روم دستام و توي دستاي قوي و مردونه اش گرفت !
ايليا : اينكه ترس نداره مطمئن باش يه خواب بوده فقط ....
با هق دستم و از توي دستاش بيرون كشيدم و همزمان با صحبتم توي هوا تكون دادم!
ادرينا : ايليا خيلي بد بود خيلي بد !!! من توي يه دشت تنها افتاده بودم يه چيزايي دست و پام و بسته بودن جيغ ميزدم تاريكي اونجا منو ميترسوند تورو صدا زدم گريه كردم اما .... هققققق... اما تو....
با هر جمله اي كه ميگفتم رنگ نگراني و توي صورتش پررنگ تر ميديدم !
انگشتش و روي لبم گزاشت و گفت: هيششششش بهش فك نكن ادرينا باور كن فقط يه خواب بوده !
چيزي نگفتم و سرم و انداختم پايين با مكث كوتاهي گفتم : ايليا ..... توكه هيچ وقت منو تنها نميزازي؟
چند بار چشماش و تو چشمام چرخوند و گفت: مطمئن باش!
romangram.com | @romangram_com