#عشق_مخفی_پارت_576

سرم و به پشت برگردونم!
يه دختر كه اندام تقريبا خوبي داشت باكفش هاي پاشنه بلند و ارايش زياد اما در اثر گريه چشماش سياه شده بود !
تند تند از پله ها پايين اومد و با گريه نگاه كوتاهي به ما انداخت و از خونه بيرون رفت !
ايليا نگاهي به من انداخت و به معني اين ديگه چشه سرشو تكون داد!
پوزخندي زدم و گفتم : فك كنم ميدونم چش بود !
همه چيزايي رو كه شنيده بودم و با كلي خجالت و مِن و مِن براش تعريف كردم !
با اخم سرش و پايين انداخت !
ايليا ؛ پسره عوضيِ پست ،،، حدس ميزدم انقدري خطرناك باشه ! حدس كه نه .... مطمئنا امار تموم كاراش رو داريم !!!
با تعجب بهش نگاه كردم يعني تا اين حد از شجره نامه يارو سر در ميارردن ؟
ايليا : ادرينا؟
-بله ؟
- اين پسره اصلا ادم درستي نيست ! تو اين دو روزي كه اينجاييم ..... تنها تو خونه نچرخ
چشمامو به معني باشه باز و بسته كردم !
لبخند خوشگلي زد و گفت : بريم بالا؟
-بريم ..........



ساعت ١١شب بود الان خواب فقط ميچسبيد من و ايليا گرفتيم تخت خوابيديم !
دست هاي حلقه شده ايليا دورم برام بهترين خواب رو به ارمغان مياورد !


romangram.com | @romangram_com