#عشق_مخفی_پارت_574
بیخی ادی خدا جوابشو میده،توام لحظه ب لحظه فاز عوض میکنی
دختر لباسو داد دستمو و رفتم سمت پرو
....
خیلی شیک بود تو تنم فیت فیت
درش اوردم اومدم بیرون که ایلیا به سمت اومد و با اخم وحشتناکی گفت :
چرا صدام نکردی ببینم تو تنت
با پوزخند جوابشو دادم و گفتم :
مهم خودم بودم که اومد
همون لحظه جیم شدم سمت دختره و چشم غره رفتو با اکراه لباسو گرفت و گذاشت تو پاکت
اگر یک دقیقه پیشش میموندم استخونامو خورد میکرد
اومد پیشم و گفتم: بریم کفش بگیریم
سرشو تکون داد و از پله برقی توی پاساژ بالا رفتیم
کفش مشکی خریدم و ایلیا هم ک گفت نمیخواد لباس
****
ساعت 6 بود خسته اومدم خونه و ی راس رفتم بالا خریدارو انداختم زمین پرت شدم روی تخت بالا لباسا
صداشو شنیدم که گفت:
پاشو دربیار راحت بخواب
_ب تو مربوط نیس
+د میگم بلند شو تا کار دستت ندادم
romangram.com | @romangram_com