#عشق_مخفی_پارت_570

مكثي كرد و ادامه داد : قبل از اينكه بريم من يه مهموني و ترتيب دادم براي فردا شب موافق كه هستيد؟
ابروهام و بالا انداختم و گفتم : به چه مناسبت؟ ميدونيد كه ما وقت اين كار هارو نداريم ! بايد زودتر برگرديم !
سام : به قول يه ضرب المثل معروف : يه شب كه هزار شب نميشه ! .....اصن ممكنه فروشنده خودش بياد و احتياجي به رفتن ما نباشه ! اينطوري مستقيم هم صحبت ميكنيد؟؟؟..!
سرم و تكون دادم و گفتم : باشه به قول خودتون سعي ميكنيم يه شب و هزار شب نكنيم
بعد از يخورده صحبت با سام من و ادرينا داخل اتاق رفتيم ..........



ادرینا:
داخل اتاق رفتیم
پشت سر من ایلیا اومد توی اتاق درو کوبید و
جلوتر رفت از من
دستشو عصبی توی موهای خوش حالت مشکی ایش
کرد و عصبی قدم میزد تو اتاق و دست مشت شده اشو تکون میداد
_وااااااییی سرم گیج رفت ی جا وایسا دیگه بعدشم من لباس درس حسابی ندارم بریم خرید
+نمیخواد بریم خرید ،ادرینا من خوشم نمیاد دور بر تو باشه ،،وقتی اونجوری با اون چشمای هیزش نگات میکنه دلم میخواد
سر به تنش نباشه
مرتیکه عوضی اشغال ،
جلوتر رفتمو دستاشو گرفتمو انداختم روی شونم
و دستامو انداختم روی شونش و سرمو بردم سمت گوشش و اروم و درحالی نفسمو فوت میکردم توی گوشش گفتم:
چیزی نمیشه ایلیا،بزار نگاه کنه که چشمش دربیاد

romangram.com | @romangram_com