#عشق_مخفی_پارت_569
چشمامو ريز كردم و گفتم : فك ميكردم فروشنده اصلي خودتونيد؟
سام : نه ... من فقط يه جور دلالم !
ايليا : اما قرار ما اين نبود ..... من نميتونم به هركسي اعتماد كنم !
ابروهاش و بالا انداخت و گفت : حتي به من ؟
با خونسردي گفتم : اگه بهتون اعتماد نداشتم الان اينجا نبودم !.....
سام : كار خوبي ميكني ! همكاري با من هميشه پر سوده
پوزخندي زدم و چيزي نگفتم !
ادرينا از پله ها پايين اومد و كنار من نشست ! لباساش و عوض كرده بود !
به سام نگاه كردم كه زوم كرده بود رو ادرينا !
هوووف خدايا بهم يه قدرتي بده نزنم گردنش و خورد و خاكشير كنم !
پسره ي حروم....... لا الاهه الله!
سام : خانم تهراني شما به اتيغه علاقه داريد؟
ادرينا با اعتماد به نفس كاملي گفت : درسته ،،، همين علاقه به عتيقه و ، وسايل قديميه كه مارو اينجا كشونده !
سام چشماشو ريز كرد و گفت : كمتر كسي توي سن شما به اين جور چيزا علاقه داره ... حق بدين كه تعجب كنم !
ادرينا : به نظر من كه چيز تعجب اوري نيست ! من از دوره نوجووني به اين چيزا علاقه داشتم و رشته دانشگاهيمم در همين رابطه بوده!
از جدي جواب دادناي ادرينا ميشد فهميد كه از سام خوشش نيومده !
سام : ممكنه كه ب......
دوباره ميون حرفش پريدم ؛ فك ميكنم همه چي و براتون تلفني توضيح دادم فك نميكنم جاي شبهه اي باقي مونده باشه؟
پوزخندي زد و گفت : اميدوارم همه چي و گفته باشيد!
-مطمئن باشيد كه گفتم .....
سام : اميدوارم !
romangram.com | @romangram_com