#عشق_مخفی_پارت_57


پايين رفتم اوههووووك چه سريع اماده شدن

عليرضا خواست حرف بزنه كه پرهام گفت:

-عليرضا داداش غر نزن سرش دهن منو صاف كرده تا بياد

ايليا :زياد غر غر كني ميرم ها؟؟

پرهام با حالت عاجزانه مصنوعي :نه داداش چيز خوردم راه بيفت بريم

من و عليرضا به حرفاي مسخرش خنديديم و راه افتاديم

حدود ١ساعت تو راه بوديم بلاخره رسيديم در باغ هر ٣پياده شديم و كت هامون و تنمون كرديم صداي بلند موزيك تا بيرونم ميومد

عليرضا يكي از دوستاش و ديد و به طرفش رفت ولي منو پرهام داخل رفتيم

همه دختر پسرا وسط ريخته بودن و شيشه هاي شامپاين رو ميزا

هردو هماهنگ به سمت يكي از صندلي ها رفتيم و نشستيم:


romangram.com | @romangram_com