#عشق_مخفی_پارت_567
روزنامه رو جوري گرفته بود كه صورتش معلوم نبود!
-ايليا : اقاي مجد؟
روزنامه رو از جلوي صورتش برداشت !
اوهوكككككك فكر نميكردم انقد جوون باشه !
يه پسر ٣٤ ساله تقريبا با قيافه جذاب و تيپ امروزي !
اخم روي صورتش داشت ! ولي به پاي جذابيت و اخم و ابهت ايلياي من نميرسيد!
حالا چرا دارم اين دوتا رو باهم مقايسه ميكنم نميدونم!
سام از جاش بلند شد و گفت: خوش امديد اقاي تهراني !
ايليا سرش و تكون داد و با اعتماد به نفس گفت: فك نميكردم براي ديدنتون بايد منتظر ميشدم ؟!
سام دستشو به سمت ميز به نشونه نشستن دراز كرد!
كم كم من هم با ديدن خونسردي ايليا اعتماد به نفس پيدا كردم !
خيلي با متانت روي صندلي نشستم !
سام: بخاطر اين موضوع نميدونم چي بگم فقط ميتونم بگم كه اگه كار مهمي نبود زير قولم نميزدم!
ايليا پاش و روي پاش انداخت و دستش و در هم قلاب كرد !
ايليا: اين بد قولي كه در همه كار هاتون صدق نميكنه؟
سام پوزخندي زد و گفت: مطمئن باشيد نميكنه!
از نگاهش تكبر و سردي ميباريد!
نگاه دقيقي بهم انداخت كه يه لحظه فكر كردم لختم كه اين شكلي نگام ميكنه!
سام : اقاي تهراني؟ ايشون نميزارن هستند؟
ايليا هم كه معلوم بود از نگاه سام عصبيه گفت: درسته!
سام لبخند كجي زد و مرموز گفت : تبريك ميگم ! همسر زيبايي داريد!
romangram.com | @romangram_com