#عشق_مخفی_پارت_566

-سعي ميكنم !
سرمو تكون دادم و به سمت كشوي ميز رفتم و بازش كردم !
داخلش گردنبند زنونه و انگشتر مردونه بود!
-ادرينا بيا اينجا ؟
به سمتم اومد و كنارم ايستاد با كنجكاوي به شنود ها نگاه ميكرد!!!!
ايليا: اين گردنبند رو بنداز گردنت ، هروقت چه من كنارت بودم چه نبودم و با مجد روبه رو شدي يا صحبت مهمي بود روشنش ميكني!
با تعجب نگام كرد و گفت: شنود ها اينان؟ چطوري روشن ميشه ؟
سرمو تكون دادم و گفتم : با لمس زير پلاك روشن ميشه و به جهت مخافش خاموش ، دقت كن كه خيلي نامحسوس بايد ازش استفاده كني!
-باشه ، بندازم گردنم؟
-اره
گردنبندي كه به شكل پروانه بود و از دستم گرفت و به سمت ايينه رفت ،
منم انگشتر و دستم و انداختم و به سمت سرويس رفتم.............



ادرينا:
هماهنگ از پله ها پايين رفتيم استرس داشتم !
ايليا دستم و گرفت كه ته دلم قرص شد و به سمت اشپزخونه رفتيم !
جلوي در اشپزخونه يكي از خدمه ها بهمون تعظيم كرد و دستش و به عنوان راهنما به سمت در دراز كرد !
به ايليا نگاه كردم همون جذبه و اخم هميشگيش و داشت !
جلوي ميز بزرگ صبحونه رسيديم كه يه نفر بالاي ميز نشسته بود و داشت روزنامه ميخوند!

romangram.com | @romangram_com