#عشق_مخفی_پارت_565

با ابروهاي پريده بالا از اين همه پر روييش نگاش كردم
كه لبخند ژكوندي زد و به سمت سرويس رفت!
پتو رو كنار زدم و بلند شدم كه صداي در اومد:
به سمت در رفتم و بازش كردم،،، همون دختره بود زيبا!
با حذبه هميشگيم گفتم: بفرماييد؟
زيبا: صبحتون به خير ! اقاي مجد اومدن روي ميز صبحانه منتظرتونن
سرم و تكون دادم و گفتم : الان ميام
لبخندي زد و رفت
زيبا : با اجازتون !!
درو بستم كه همزمان ادرينا از سرويس بيرون اومد !
ادرينا: كي بود ايليا؟
-همون دختره زيبا ، گفت مجد اومده پايين منتظره !
يهو رنگش عين گچ شد و به صورت استرس وار ناخونش روي جوييد!
ادرينا: ووووي ايليا ب......
يهو تند جلوي دهنش و گرفت و به دوربين اشاره كرد!
ايليا:نگران نباش قطع شده !
دهنش و جمع كرد و گفت : خب خداروشكر !.... واي ايليا من نگرانم !؟
با قيافه جدي گفتم: نگرانيت از چيه؟
تره اي از موهاشو پشت گوشش زد و گفت: از همه چي!
كلافه به سمتش رفتم و دستم و روي صورتش گذاشتم كه سرش و پايين انداخت چشماشو بست!
-بهت گفتم كه نگران نباش! همه چي تحت كنترله! نبايد خودتو ببازي ادرينا!

romangram.com | @romangram_com