#عشق_مخفی_پارت_563

شايان: مثلا با يه شامپاين
نوشيدني هايشان را خوردند و با افكاري شؤم به فكر رفتند!
اين لبخند مرموز شايان چيز خوبي را رقم نميزد!
شاياني كه فقط به قيافه ايليا و ادرينا ، موقعه فهميدن اينكه زنده بوده است فكر ميكرد.....
شايان؛ منتظرم باش اقاي رادمنش................



ايليا:
از حموم كه برگشتم ادرينا روي تخت خوابيده بود!
بالاي سرش رفتم و با لبخند به قيافه دلنشينش نگاه كردم !
حتي موقعه اي هم كه خواب بود ديدن قيافش بهم ارامش ميداد!
پتو رو تا روي شونه هاش بالا كشيدم ! عجيب دلم ميخواست پيشونيشو ببوسم !
خيلي اروم خم شدم و بوسه اي روي پيشونيش كاشتم !
و با لبخند عميقي به سمت ميز توالت رفتم !
به ساعت نگاه كردم 1:30 شب بود!!! يعني انقد حمومم طول كشيد!
هع البته منكه حموم نكردم رفتم فكر كنم!
موهام خيس بود اگه ميخواستم خشكشون كنم با سشوار ادرينا بيدار ميشد پس بيخيال شدم !
ديوار كوب و خاموش كردم و روي تخت رفتم !
دستم و دور كمر ادرينا حلقه كردم و ٣ مين بعد به خواب عميقي رفتم!
هميشه انقد زود روي تخت خوابم نميبرد! اين روزا رو يه دختر زبون درازي برام استثنيٰء كرده بود ! با بودنش كنارم ...........

romangram.com | @romangram_com