#عشق_مخفی_پارت_553

دختره ايستاد! جلوي در قهوه اي رنگ تقريبا بزرگي!

دختره : خب ... اينجا اتاقتون هستش ، من زيبا هستم كاري داشتيد يا چيزي خواستيد ميتونيد به من بگيد! چمدون هاتونم الان ميارن ! با اجازتون !؟

ايليا سرش و تكون داد ،كه زيبا با لبخند گشادي رفت!

در اتاق و باز كرديم و داخل رفتيم !

ايليا : ادرينا بيا اينجا !؟

با تعجب به سمتش كه وسط اتاق ايستاده بود رفتم
و روبه روش ايستادم به سمتم خم شد و دهنش و در گوشم گزاشت!

و دستشو دور كمرم حلقه كرد ! شوك زده شدم!

اين ديگه چشه؟

نفس عميقي زير گلوم كشيد! كم كم داشتم از خود بي خود ميشدم كه..

صداي خيلي خيلي ارومش رو شنيدم كه در گوشم نحوا ميكرد:


romangram.com | @romangram_com