#عشق_مخفی_پارت_525
-باشه مرسي ، فقط زود بيا
سرش و تكون داد و گفت: خدافظ
-خدافظ
فردا ظهر ميرفتيم براي ماموريت!
صبح خانم و اقاي رحيمي براي گريممون ميومدن!
ميتونستم بگم يه كمي اضطراب داشتم !
من همچين كار هايي رو فقط تو فيلما ديده بودم و تو كتابا خونده بودم
سشوار و خاموش كردم و رفتم پايين !
كم كم داشت حوصلم سر ميرفت! تلويزيون و روشن كردم!
تنها در خانه ١ و داشت نشون ميداد !
با ذوق شروع كردم به ديدن!
عاشق اين پسر بچه بودم ! خيلي باهاشو بود!
تخمه از تو كابينت برداشتم و شروع كردم به خوردن!
همزمان به رستوران هم زنگ زدم و گفتم يه زرشك پلو بيارن
به ساعت نگاه كردم ٨/٣٠ بود!
كه صداي زنگ اومد ! حتما ايليا بود ! تند پريدم كه درو باز كنم
romangram.com | @romangram_com