#عشق_مخفی_پارت_523
و باهم شروع كرديم به خوردن صبحونه!
كه ايليا گفت: امروز اخرين روز تمرينه! تو اين مدت كم خيلي خوب پيش رفتيم! ميتونم بگم ٧٠٪ ،٨٠٪ ياد گرفتي ! هم دفاع و هم تير اندازي!
بادي به غبغم انداختم و شبيه لاتا گفتم: ما اينيم ديگه!
با لبخند كمرنگي گفت: وقتي مربي به اين خوبي داري ميخواي چي باشي؟
خنديدم و گفتم: حق با شماست استاد!
سرش و بلند كرد نگام كرد و لبخند خاصي زد ! نه از اين لبخندي عادي هاااا! از اونا كه خيلي خاص و مجذوب كننده بود و سالي يبار ميزد!
بعد از خوردن صبحونمون داخل حياط رفتيم براي تمرين!......
ساعت ٤ تمرينمون تموم شد!!
ميتونستم بگم خيلي خوب ياد گرفتم! يعني جوري بود كه بتونم از خودم دفاع كنم!
ايليا باز همون اخم هميشگي رو داشت! ديگه اخماش هم برام شيرين بود! چيز تازه اي نبود كه بخوام ناراحت شم! ايليا هميشه اخم داشت!
romangram.com | @romangram_com