#عشق_مخفی_پارت_522
-اها !
نگاهمو روي بازوهاي لختش چرخوندم و بعد خجالت زده سرم و انداختم پايين!
از رو تخت بلند شد و گفت: گونه هات انقد قرمزه الان اتيش ميگيره! پس تا اتش نشاني لازم نشديى برو بيرون!
خنديدم و گفتم: واسه خودت فلسفه نساز اصلا هم همچين چيزي نيست!.....تا تو صورتتو بسوري صبحونه رو اماده كردم !
سرش و تكون داد كه از اتاق بيرون رفتم.....
شروع كردم به اماده كردن صبحونه!
از تو يخچال پنير و مربا و كره رو روي ميز گزاشتم!
٢تا چاي ريختم و و روي ميز گزاشتم!
شكر هم گزاشتم كنارشون!
كه ايليا هم اومد !
romangram.com | @romangram_com