#عشق_مخفی_پارت_520


-بله و بلا! كجايي بشكه دماغ؟

صداي ارمان بود! لبخند كمرنگي زدم و گفتم:

-كجام؟ زير اسمون خدا!

-بسته بسته! نميخواد لفظ قلم بياي! بگو ببينم كدوم گوريي ١ ماهه دانشگاه نمياي! خبر مرگت زنگم نميزني؟


همونطور كه از رو تخت بلند شدم گفتم: كلي قضيه پيش اومده خيلي زياده نميتونم توضيح بدم اما خب ،... بابام فوت كرده و ....


صداي متعجب و ناراحتشو شنيدم:واقعا؟ نميدونستم! تسليت ميگم !

-ممنون

بعد از يخورده صحبت با ارمان و درد و دل باهاش رفتم پايين!

واقعا ارمان و دوست داشتم ! مثل داداش نداشتم بود! خيلي باهاش صميمي بودم!


romangram.com | @romangram_com