#عشق_مخفی_پارت_516

سريع به سمتش رفتم كه خودشو پرت كرد تو بغلم!

حدس ميزدم بخاطر بارون شب ترسيده !

با مشت كوبيد تو سينم! و با گريه گفت:

-كجابودي ايليا؟ خيلي ترسيدم دلم هزار راه رفت! لعنتي....

حس ميكردم تو شوكه!

هروقت كه ناراحت ميشد يا اشك و تو چشماي خوشگلش ميديدم! قلبم فشرده ميشد! و ناخوداگاه سعي در اروم كردنش داشتم!

ايليا: اروم باش عزيزم! كارم دير تموم شد!

همونطور دستم و دور شونش حلقه كردم و به سمت اتاق راهنماييش كردم !

همونطور كه فين فين ميكرد دنبالم ميمومد!

با خنده مصنوعي گفتم: از چي ترسيدي دختر خوب؟

دستش و به چشمش كشيد! و گفت: مسخره نكني هاااا... ولي همزمان بارون اومد شبم كه بود !...بعد...رفتم اب بخورم ليوان از دستم افتاد خب ترسيدم!

romangram.com | @romangram_com