#عشق_مخفی_پارت_501

خانومه كه حدس ميزدم مامان رونيكا باشه سريع از روي صندلي پاشد و به سمت رونيكا دوييد!
-الهي قربونت برم نفسِ مامان ، كجا بودي عزيزكم؟
صفت بغلش كرده بود و اشك ميريخت!
من و ادرينام كنار هم ايستاده بوديم و نگاشون ميكرديم!
كه باباي رونيكا به سمتش رفت و بوسش كردم: قربونت برم بابا! ببينمت حالت خوبه؟
رونيكا: خوبم بابايي، انخَد پيش خاله الدينا و
عمو ليا(ايليا) خوش گذشت!
سرشو تكون داد و روي سر رونيكا رو بوسيد!
و بعد هر دو بلند شدن!
باباي رونيكا: واقعا نميدونم چطوري ازتون تشكر كنم! خيلي لطف كرديد واقعا!
-خواهش ميكنم ، اتفاقا با رونيكا يكي از بهترين شباي زندگيمون بود!
ادرينا حرفمو ادامه داد: انقد كه شيرين و با مزست!
مامان رونيكا؛ واقعا ممنونم ازتون اگه شما نميبردينش ممكن بود ماشين بزنه بهش يا...
بغض كرد و حرفش و ادامه نداد!
ادرينا: خداروشكر كه پيداش كرديم!
باباش روبه من كرد و دستشو به سمتم دراز كرد: من ياسين نيازي هستم...
دستشو فشردم ؛ منم ايليا رادمنش
بعد از كلي صحبت باهاشون قصد رفتن به خونه كرديم!
هردو ادماي خوبي بودن! شوهره مهندس بود و زنه معلم!
ظاهرا زنه رونيكا رو ميبره شهربازي بعد موقعي كه رونيكا رفته سوار وسايل شه! اين تشتج ميكنه ، قبلا سابقه مريضي داشته! مردمم كه نميدونستن بچه داره ميبرنش دكتر! رونيكام وقتي برميگرده ميبينه مامانش نيست!
واقعا خدا رحم كرده بهشون كه بلايي سر بچه به اين كوچيكي نيومده!

romangram.com | @romangram_com