#عشق_مخفی_پارت_500
-الو سلام اقاي رادمنش؟
-بله خودم هستم بفرماييد؟
-از كلانتري تماس ميگيرم ، مادر رونيكا نيازي اومدن دنبالشون ، لطفا بيايد كلانتري!
-بله حتما، الان ميام!
-ممنون خدانگهدار
-خدافظ
گوشي و قطع كردم
ادرينا: كي بود؟؟
-از كلانتري بود مامان رونيكا رو پيدا كردن!
يهو قيافش وا رفت و گفت: يعني رونيكا ميره!
-اره ديگه!
روبه رونيكا كردم و گفتم: بيا بغل عمو ببينمت! ماماني رو پيدا كردن!
جيغي كشيد و پريد بغلم!
روبه ادرينا گفتم: تا شما صبحونه بخوريد، منم يه دوش ميگيرم كه بعد بريم كلانتري!
لبخند كمرنگي زد و سرش و تكون داد!
دست رونيكا رو گرفتن و باهم از اتاق بيرون رفتن!
***************************
دو تا تقه به در قهوه اي رنگ زدم!
-بفرماييد
درو باز كردم كه رونيكا اول رفت داخل بعد ادرينا بعد من !
يه خانمي و اقايي روي صندلي نشسته بودن!
romangram.com | @romangram_com