#عشق_مخفی_پارت_499
چند لحضه فكر كرد و بعد گفت: اخه يه لوژ توي تِفِسيون (تلويزيون) اين شكلي همو بوش كَلدن! بعد يه مَلده اومد به پِشَره ..اومممم.. گفت چرا خاهلمو بوش كلدي؟ بژنمت؟
وسط كلمه هاش مكث ميكرد ! هنوز سخت بود بخواد راحت حرف بزنه!
ابروهامو انداختم بالا و گفتم: عجب!
رونيكا : عَژب چيه؟
حالا بيا و بگو عجب چيه!
بعد از كلي سر و كله زدن باهاش بلاخره ساعت ١/٣٠ خوابيد!
دوباره ٣ نفري روي تخت خوابيديم اما اينبار رونيكا وسط منو ادرينا خوابيد!
اونقدري خسته بودم كه تا سرم و گزاشتم رو بالشت خوابم برد!........
صبح احساس كردم يه چيزي روي شكمم داره بالا پايين ميپره!
تند چشمام و باز كردم كه رونيكا رو روي شكمم ديدم!
-شُبح به خيللللللل!
-عمو سكته ام دادي ! صبح به خير!
ادرينا از در حموم بيرون اومد ! لباساش و تو حموم تنش كرده بود !
-صبح به خير!
كش وقوسي به بدنم دادم و جواب دادم : صبح به خير!
ادرينا: بيايد پايين صبحونه رو حاضر ك.....
صداي زنگ گوشيم بلند شد! از رو پا تختي برش داشتم:
-الو
romangram.com | @romangram_com