#عشق_مخفی_پارت_497
ابروم و انداختم بالا و با لبخند به طرفش رفتم و خودمو خم كردم روش!
ادرينا: رادمنش شيطون شدي!
لباشو جمع كرد و گفت: نه فكر نميكنم!
همونطور كه روش خم بودم دستم و توي ته ريش اصلاح نكردش بردم!
و گفتم: ولي من فك ميكنم !
خم شدم روش و سريع بوسه كوتاهي روي لبش زدم!
همينكه خواستم سرم و بلند كنم دست إزادش پشت سرم نشست و شروع كرد به بازي با لبام!
اونقدري گرم بود لباش كه داشتم تو اتيشش ميسوختم!
همونطور گرم بوديم و غافل از دنيا!
اين عشق لعنتي باهام چيكار ميكرد! چرا تشنه ي نگاه سبزينه اين عشق مغرورم؟
ايليا دستش و روي صورتم گذاشت و همينكه خواست لباشو از رو لبام برداره
صداي رونيكا رو شنيديم !
رونيكا: عمو ، خاله، شيكا ميكنيد؟ ماماني و بابايي هم اژ اينا ميكنن شبا !
و شيرين شروع كرد به خنديدن!
منو ادرينا اب دهنمون و قورت داديم و با هراس به هم نگاه كرديم!.....
ايليا:
-عمو از كي بيداري؟
خنده ريزي كرد و با صداي بچگانه اش گفت:
romangram.com | @romangram_com