#عشق_مخفی_پارت_496
رونيكا لبه ي تخت خوابيده بود! ايليا بغلش خوابيده بود و رونيكا دستش و صفت گرفته بود و خواب بود!
زديم زير خنده!
-همينجا بگير بخواب ديگه!
-شانس طلايي !! باشه همينجا
يه ذره فكر كردم تازه دو هزاريم افتاد
خب موقعيت طلايي و .... منم كنار اين خواب و ديگه خر بيا رو باقالي بده بخوره!
همينطور داشت با خنده به قيافه وا رفتم نگاه ميكرد!
-خب ....خب.. ميشه......
ايليا:خب؟
ميخواستم بگم ميرم تو اتاق تو ميخوابم! ولي ميدونستم به غير از تخت خودم جايي خوابم نميبرد!
يهو لبخند اومد رو لبم كنار ايليا خوابيدنم دنياي داشت! ديگه چي بهتر از اين شانس طلايي!
با خنده گفتم: خب مشكلي نيست! سه تايي ميخوابيم!
ايليا: چي شد؟ تا حالا كه فرار ميكردي ؟ بوس قايمكي و بعد فرار ؟ الان بدون بوس غير فرار ؟
-ايليا شر و ور نگو بزار بخوابيم!
رفتم و كنارش خوابيدم داشتم پتو و مرتب ميكردم!
كه گفت: ديشب قبل اينكه بخوابي يه كار ديگه ام كردي ها؟
امشب هم من شيطونيم گل كرده بود هم ايليا! خدا به خير كنه امشب و ......
ادرينا: انوقت چيكار كردم؟
ابروش و انداخت بالا!
-مثلا ... لبتو چسبوندي يه جايي از صورتم!
و چشماشو تو هوا چرخوند !
romangram.com | @romangram_com