#عشق_مخفی_پارت_492
ادرينا: نه خاله جون نميريم نترس!
و روبه من كرد : ايليا نميشه تا مامانش پيدا ميشه پيش ما بمونه؟
روبه سروان كردم: جناب سروان نميشه پيش ما باشه تا مادرش پيدا ميشه؟
-متاسفم! مسوليت داره من همچين اجازه اي روندارم!
كارتم و از جيبم بيرون اوردم و گفتم: همكارتونم
به كارتم نگاهي انداخت و بعد سريع پا شد احترام نظامي داد: ببخشيد نشناختم جناب سرگرد!
-مشكلي نيست! ...ميشه رونيكا رو ببرم!
-حتما ... فقط شماره تلفن و ادرستون رو بديد لطفا!؟
شماره و ادرس و نوشتيم و بعد به سمت خونه حركت كرديم!
اين كوچولوي با مزه واقعا نعمتي بود!
كاراش تو ماشين و بستني و خوراكي خوردناش و حرفاش منو ادرينا رو به خنده وادار ميكرد!
كليد و انداختم و درو باز كردم
رونيكا : عمويي ايشا خونه شوماست؟؟
-اره عزيزم
رونيكا: ني ني نداليد؟
منو ادرينا با تعجب به هم نگاه كرديم و زديم زير خنده!
ادرينا: نه قربونت برم ني ني نداريم!
رونيكا:واي شه بد شد!
خوراكي هايي كه براي رونيكا خريده بوديم و رو اپن گذاشتم و به سمت رونيكا كه روي مبل نشسته بود رفتم!
از پست ناغافل بغلش كردم كه جيغ زد و بعد وقتي منو ديد شروع كرد به خنديدن!
بوسش كردم و يه دور تند چرخوندمش!
romangram.com | @romangram_com