#عشق_مخفی_پارت_493

با دستاي كوچولوش صفت منو گرفته بود و قهقه ميزد!
كه ادرينا از پله ها پايين اومد!! لباساش و با لباس خواب هاي عروسكيش كه يه بلوز و شلوار ستاره اي بود عوض كرده بود!
از رو پله داشت با لبخند نگامون ميكرد!
رونيكا: عمو عمو ! خاله الدينا هم اومد!
ادرينا از پله ها پايين اومد و رو پاهاش نشست با لبخند گفت: خاله ادرينا قربونت بره بيا بغلم ببينم ؟
سريع از بغلم پريد پايين و رفت بغل ادرينا!
بعد از يخورده خنده و بازي با رونيكا با خستگي رو مبل نشستيم !
به ساعت نگاه كردم ١١/٣٠بود!
همونطور سا كت بوديم كه صداي بلند و پر ذوق رونيكا رو شنيديم
دستش و گرفته بود بالا ى با خوشحالم حرف ميزد!
رونيكا: فهميدم! تا من ايشام شوما يه ني ني بياليد كه من باهاش باژي كنم!
منو ادرينام چشمامون اندازه كأسه شد....



چشمامون اندازه كأسه كه چه عرض كنم ته قابلمه نذريِ مسجد سر كوچه!
ادرينا همونطور كپ كرده بود! قيافش واقعا خنده دار و ديدني بود!
يهو فكري به سرم زد ! بلند شدم و رونيكارو بغل كردم!
بوسش كردم و گفتم: ادرينا ميگم فكر بدي نيست!
دهنش اندازه غاز حراء وا شد!
خنديدم و دوباره گفتم: هوم؟

romangram.com | @romangram_com