#عشق_مخفی_پارت_488


و بعد رفت!

بعد زد كلي بحث و كري خوندن ما دو تا در مورد شرطمون از ابميوه فروشي بيرون رفتيم!

جلوي در پاساژ بوديم كه صداي گريه بچه اي اومد: عمو؟


من و ادرينا برگشتيم پشت! به دختر بچه تقريبا ٣يا٤ ساله با موهاي لخت و مشكي كه چشماش پر اشك بود!

ادرينا: عزيزم چي شده؟

بچه: ماماني لو گم كلدم!........



ادرينا: اي جان كوچولو گريه نكن بيا بغل خاله باهم پيداش ميكنيم عزيزم!

با تعجب گفتم: كوچولو دقيقا كجا مامانتو گم كردي؟

-نيدونم! ..هققهقققق... دفته بوديم شَهل باسي ماماني ...هقققققهققق... لو نديدم!

romangram.com | @romangram_com