#عشق_مخفی_پارت_483
بعد از كلي خريدِ لباس هاي اشرافي مخصوص ماموريت با خستگي داخل يه ابميوه فروشي رفتيم !
خريد ها رو روي صندلي گزاشتم كه ادرينام كيفشو بغلشون گزاشت!
به ساعتم نگاهي كردم كه يه جوون كم سن و سال به طرفمون اومد
-چي ميل داريد؟
به ادرينا نگاهي كردم و گفتم: يه اب طالبي!
-خانومتون چي ميخورن؟
به ادرينا نگاه كردم كه لبخند زد و سرش و انداخت پايين و نگاهي به حلقش كرد!
منم محو لبخند خوشگلش بودم! اصن يادم رفته بود گارسون اينجاست !
كه صداي اهم اهم پسره رو شنيدم!
با لبخند بشكني تو هوا زد كه به خودمون بيايم!
romangram.com | @romangram_com