#عشق_مخفی_پارت_470
به قول مادربزرگم خواب بعد از اذان صبح تعبير نداره!!
هوووف خدا به خير كنه!
پتو رو تا روي شونه ادرينا كشيدم و از تخت پايين رفتم!
بعد از رفتن به سرويس ، داخل اشپزخونه رفتم!
اين خواب لعنتي تمركز اعصابم و بهم ريخته بود!
با اخم زير چاي ساز و روشن كردم و روي ميز نشستم!
دستم و زير چونم گزاشتم و رفتم توي فكر!
من خيلي كم خواب ميديدم شايد سالي يبار! اما همون يبار هم واقعيت ميشد! همين منو ميترسوند!
ادم خرافاتي اصلا نبودم ولي خب....
ادرينا : صبخير
سرم و بلند كردم و نگاش كردم با لبخند به طرف چاي ميرفت..
سرم و نرم تكون دادم
وقتي اخمامو ديد وسط راه ايستاد:
ادرينا : چيزي شده ايليا؟......،،،
نميخواستم فكرشو مشغول كنم!
-نه چيزي نيست !
romangram.com | @romangram_com