#عشق_مخفی_پارت_471
شونشو بالا انداخت و از ظرفشويي دو تا ليوان برداشت و چاي ريخت قندون كنارش گزاشت
همينطور حركاتش و زير نظر داشتم كه تلفتم زنگ خورد!
امير حسين بود ! يكي از رفيق هاي صميميم و يكي از بچه هاي ستاد!
-الو داداش!
-چطوري ايليا؟
-خوبم چه خبر چي شده؟
-ميخواستم بگم ساعت ١٠ ميام اونجا واسه قضيه شنود ها!
-باشه خوش اومدي
-قربونت داداش خدافظ
-خدافظ
romangram.com | @romangram_com