#عشق_مخفی_پارت_467
لبخندي زدم و چشمامو ريز كردم
ايليا: عه نوبت بوسيدن تو شد شدم شوهر؟ مگه نميدوني اين ازدواج موضوعش چيه؟
پر رو پر رو گفت: خب باووو انگار خلاف كردم بوس بود ديگه!
و دستش و طلبكار به كمرش زد!
حالا يه جوري بهش گير داداه بودم انگار اون پسره من دختر ! نصفه شبي داستاني بود واس خودش!
لبامو كج كردم و به حالت شيطنت واري گفتم: اومم.. خب باشه يه بوس ساده بوده و حقت بوده! بنظرت حق من نيست تا صبح ٣ نفر شيم؟
خودمم از اين همه شيطنتي كه داشتم تعجب كرده بودم! اين روي شيطنت وار و اين خنده و ها و شوخي ها رو فقط جلوي ادرينا داشتم فقط ادرينا ...!
از خجالت لپاش قرمز شد و سرش و انداخت پايين!
-اخي كوچولو ! ادرينا و خجالت ؟ محاله!
-اممم.. خب من برم ديگه شب بخير!
نيم خير شدم و دستش و كشيدم
ايليا:كجا كجا؟ همين جا ، جا هست ديگه ! تختم كه دو نفره!
با تعجب نگام كرد! والا حق داشت خودمم تعجب كرده بودم اين ايليا كجا و ايليا اخمويي كه بقيه ميشناختن كجا؟
چند لحضه با مكث نگام كرد ى بعد مطيع رو دور ترين نقطه تخت خوابيد!
ما كه ديگه دل و به دريا زديم اينم روش!
به سمتش رفتم و دستم و دور كمر باريكش حلقه كردم
romangram.com | @romangram_com