#عشق_مخفی_پارت_460
- ديگه سوالي نيست؟
لباشو جمع كرد و سرشو به معني نه تكون داد!
-خوبه، پس بزار چاييمو بخورم!
همينكه دستم و به سمت چاي بردم گفت: فقط اونا اگه با پدرمم آشنا بودن من و كه نميشناسن؟
-فك نميكنم ولي خب محض محكم كاري گيريم ميشيم!
يهو تند گفت؛ ايليا ... نگو كه بابامم تو كار قاچاق ادم بوده؟
-نه فقط تو كار مواد با هم همكاري داشتن!
سرشو جدي و با پوزخند تكون داد:
-بد از بدتر بهتره!
با اخم گفتم:
-ادرينا.. چشماي غمگين بهت نمياد! كم بهش فكر كن!
لبخندي زد
ادرينا : سعي ميكنم!
-حالا برو چاييمو عوض كن سرد شده!
زد زير خنده:
ادرينا: بابا كشتي ما رو با اين چايت! باشه
ليوان و برداشت و رفت به سمت اشپزخونه!
خميازه اي كشيدم اخر شب بود و خوابم ميومد!
تي وي و كه روشن بود ولي صداش بسته بود و خاموش كردم!
كه ادرينا چاي و اورد
ادرينا: من ميرم بخوابم شبت به خير!
romangram.com | @romangram_com