#عشق_مخفی_پارت_459


بعد از ٨ مين دو تا چاي روي ميز گزاشت!
روبروي روي مبل نشست وگفت: خب سر و پا گوشم بفرماييد؟
-وايسا بخورمش!
چشماشو گرد كرد:
-ايستگاه گرفتي؟ ولت كنم شامم ميخواي؟
با لبخند ابروم و بالا انداختم و گفتم: فكر بدي نيست!
كوسن و به طرفم پرت كرد كه سرمو دزديم!
- خب خب ... اروم باش همينطور كه چاييمو ميخورم ميگم
با كنجكاوي سرش و تكون داد و گفت: ميشنوم؟
- اينجايي كه ما ميريم يه سري كله گنده كه توي كار قاچاق ادم از ايران و كشوراي ديگه به دبي و فروختن به شيخ هاي اونا ست
و فعاليت ديگه شون خريد و فروش عتيقه و زير خاكيه!
سر دستشون يكيه به اسم (سام مجد) !
ما اونجا به عنوان يه زن و شوهر ميريم كه خريدار عتيقه هستن و به اين جور عتيقه ها خيلي علاقه دارن!
واما من و تو به ظاهر تازه از كانادا برگشتيم و به عنوان مهمان ميريم اونجا كه از عتيقه ها ديدن كنيم!
چشماشو ريز كرده بود و گوش ميداد وقتي حرفام تموم شد گفت: خب اگه از طريق فرودگاه و كاناداتحقيق كنن ميفهمن!

نيشخندي زدم:
ايليا: ما كه كشكي كشكي جلو نميريم ! همه اينا هماهنگه!
- جالب شد!
و خنده پر هيجاني كرد!!!

romangram.com | @romangram_com