#عشق_مخفی_پارت_450

ايليا: فك نميكنم براي اومدن به اتاق زنم تعارف لازم باشه!!
پوزخندي زدم : برو عمووووو!! زن چيه؟ خيالات برت داشته!! مثل اينكه يادت رفته همه اينا فرماليته ست و ....
همونطور تند تند حرف ميزدم اونم با لبخند كجي و كلافگي نگام ميكرد!!
كه يهو گرمي لباش و رو لبام حس كردم!!
يه چيزي ته دلم ريخت!!
دستش و از پشتم برداشت و همونطور كه لبم و ميبوسيد حوله رو از رو موهام برداشت و دستش و داخل موهاي نم دارم برد!!
طاقتم تموم شد منم دستم و روي سينه ي پهن و عضلانيش گذاشتم و همراهيش كردم!!
لباش و از لبام برداشت و دماغشو داخل موهام برد و نفس عميقي كشيد!!
داشتم از وجودش غرق لذت ميشدم ! اما خب نبايد ميزاشتم كار به جاهاي باريك بكشه!!
ولي خب ميدونستم ايليام ادم خود داريه!
اروم در گوشم نجوا كرد: بايد بريم تمرين تو حياط منتظرم بياي!
بوسه اي روي لإله ي گوشم زد و بيرون رفت!!
منم مبهوت به ديوار تكيه داده بودم!!
پام و به زمين كوبيدم و با خودم گفتم: لعنتيييي تو چقد خوبي!! كدوم مردي ميتونه انقد خود دار باشه كه ايلياي من هست؟ اونوقت ميگم چرا عاشقش شدم؟ همين كار هاي پر جذبه و غافلگيرانش من و شيداي خودش كرده بود!!
لبخند دندون نمايي زدم و لبم و داخل دهنم كشيدم !!
لبايي كه تا چند ديقه پيش بين حصار لباي نفسم بود!!
نفسي كه نميدونستم دوستم داره يا نه؟ اينطوري كه نميشد بلاخره بايد ميفهميدم!!
شبيه ديوونه ها خنده ريزي كردم بالا پريدم
شروع كردم به خشك كردن موهام و بعد
لباس هاي ورزشيمو از كمد برداشتم و تنم كردم
گوشيم به شارژ زدم و با انرژي به سمت پله ها رفتم....

romangram.com | @romangram_com