#عشق_مخفی_پارت_45
بابا زنگ زد به گوشیم
ايليا:
صبح با صداي زنگ گوشيم از خواب بيدار شدم
نگاهي به ساعت انداختم و از تخت پايين اومدم به سمت سرويس بهداشتي رفتم و بعد از انجام كارهاي لازم بيرون اومدم
بعد از صرف صبحونه فرديٰ كه درست كرده بودم
نتمو روشن كردم بچه هاي ستاد صداي ضبط شده توسط شنود رو فرستاده بودن واسم
حدود يه ساعت بود پام و روي پام انداختم و دستم و به حالت فك كردن زير چونه ام گذاشتم مثل اينكه قرار بود حدود ٣٦٠كيلو مواد رو بسازن و پخش كنن اما هنوز نفهميده بوديم كجا...!!
ساعت و نگاه كردم دير بود سريع اماده شدم و به سمت خونه اهتمام راه افتادم..!!
توي حياط نشسته بودم و هنوز به اون صدا فك ميكردم اهتمام صبح رفته بود استخر!!!!..
صداي در اومد سرم و بلند كردم ادرينا با يه لباس مسخره و و موهاشو كه گوجه اي بالاي سرش بسته بود بيرون اومد قيافش شبيه اين بچه هاي تخس و شيطون شده بود وهمچنين.. وووهمچنين..خوشگل..نه بابا اين كجاش خوشگله توهم !!!!
رفت درو باز كرد كه دوستش اومد تو به من و نگاه كرد كه ادرينا هم برگشت منو نگا كرد هع يه جوري نگاه ميكرد انگار اولين باره منو ميديد بلاخره چشمشو ازم گرفت...
ياسي خانم صدام كرد به به سمت اشپزخونه رفتم
ياسي خانم:ايليا جان مادر بيا يه چي بخور از صبحه تو حياطي برو كتتو درار تا ميز و بچينم
romangram.com | @romangram_com