#عشق_مخفی_پارت_448
گل ها رو از كنار پام برداشتم و برگ برگ روي سنگاشون گذاشتم!!
و با بغض شروع كردم به درد و دل!
-دلم وأستون تنگ شده بود!! واسه هردوتاتون!! ميدوني مامان شايد اگه انقد زود نميرفتي من انقد تنها نبودم!! بابا هم تنهام گذاشت!! هردوتاتون رفتين و دخترِ به قول خودتون سوگوليتونو تك و تنها توي اين دنياي پر از گرگ ول كردين!!
يه قطره اشك از چشمام پايين اومد ! جلو شو نگرفتم و ادامه دادم:
-اره ميدونم تقصير شما ها نيست كه انقد زود رفتين!! اما خب به قول بابا لجبازم و تو كتم نميره!!
اما حالا دارم ميگم كه انتقامتون و از اين گرگ هايي كه توي جلد ادمن ميگيرم !! ميبيني مامان؟ من همون دختري ام كه تو بچگي دستتو تو خيابون ول نميكردم كه گم نشم ؟ تو جاهاي تاريك اونقدري سفت بغل بابا وايميستادم و گردنشو ميگرفتم كه شروع ميكرد سرم غرغر!! اما حالا ببين ؟ خودمو همرنگ اين جماعت كردم !! اما هم ذاتشون نميشم !! سنگ شدم ، جسور شدم!! اما توي اين راه يكي بهم دلگرمي ميده!! يكي كه چند وقتيه نفسم به نفسش بنده!! چند وقتيه فك ميكنم بي اون زندگي معنا نداره!! مواظبمه!! اره مامان اره بابا اعتراف ميكنم كه عاشقشم !! شايد اگه زنده بودين روم نميشد اينارو انقد روك و واضح بگم !! اما واسمون دعا كنيد! واسمون دعا كنيد كه بتونيم با هم باشيم و توي راه سختي كه در پيش داريم شكست نخوريم!!
قطره اي ديگه سمجانه از چشمام پايين اومد با لرزشي كه توي صدام بود ادامه دادم: دعا كنيد..دعا كنيد دوستم داشته باشه!!..
تيكه اخر برگ گل و روي قبر مامان گذاشتم و بلند شدم.
-دوستون دارم !! روحتون شاد !
خاك هاي پشت مانتوم و تكوندم و به سمت ايليا كه به ماشين تكيه داده بود رفتم!
بدون حرف داخل ماشين نشستم
توي كل راه حرفي بينمون رد و بدل نشد!
ريموت و زد كه در حياط باز شد و ماشين و پارك كرد!!
از ماشين پياده شدم و با كرختي به سمت در رفتم......
گوشيم و روي تخت انداختم و لباس هامو كندم !!
حولمو برداشتم و به سمت حموم رفتم!
وان و پر از اب كردم و تن خستم و بهش سپردم!!
بعد از ٢٠دقيقه از وان بيرون اومدم و حولمو تنم كردم
romangram.com | @romangram_com