#عشق_مخفی_پارت_447

با صداي أرومي گفتم: ميشه یه خواهشي ازت بكنم؟
به طرفم برگشت! تعجب و تو چشماي سردش ميديدم!!
سرشو به معني اره تكون داد
ادرينا: منو ببر پيش مامان بابام دلم براشون تنگ شده!!
چشماشو ريز كرد و به صورتم دقيق شد!
ايليا:چشمات چرا قرمزه؟ گريه كردي؟
به ابروهاي گره خورده از اخمش نگاه كردم و با كلافگي گفتم: ميبريم؟
اخمش و پر رنگ تر كرد و جواب داد: اماده شو پايين منتظرم
لبخندي همراه با بغض زدم و از اتاق بيرون رفتم........



بطري اب روي سنگ هاشون كه كنار همديگه بود ريختم!!
دستم و اروم اروم روي اب تكون دادم كه اب كل سَنگ و فرا گرفت!!
احساس كردم يكي كنارم نشست ! سرم و بلند كردم و نگاه كردم !
ايليا بود عينك افتابيشو روي چشماش زده بود و ٢تا انگشتشو رو قبرا ! اروم و زير لب فاتحه ميخوند!!
بعد از اينكه فاتحه شو داد ، شيشه گلاب و روي قبرا ريخت !!..
همونطور كه نشسته بودم حركاتشو زير نظر داشتم !
نگاه كوتاهي بهم انداخت و بلند شد!
ايليا: تو ماشين منتظرم
سرمو تكون دادم كه به سمت ماشينش رفت!!

romangram.com | @romangram_com