#عشق_مخفی_پارت_445

-كم غر بزن برو پايين!
نگاه غضبناكي بهم انداخت و پياده شد
چمدون ها رو برداشتم و كليد و كه قبلا يكي از بچه ها بهم داده بود و از جيبم در اوردم
ادرينام همونطور دنبالم راه ميرفت!
كلافه از صورت اخموش گفتم: چته عين يو يو هي دنبالم مياي ؟خب از جلو برو!
ادرينا : خدا اين چند وقته رو با اخلاق چيز مرغي تو به خير كنه!!
وبعد سريع رفت!! ابروم و بالا انداختم و داخل رفتم
چمدون ها رو جلوي دو ورودي زمين گذاشتم و نگاهم و يبار كامل تو سالن چرخوندم
مبل هاي راحتي به رنگ قهوه اي و تلويزيون العيدي وسطشون ، يه اشپزخونه بزرگ سمت راست ، با پله هاي دوبلكس چوبي!! حدس ميزدم اتاقا بالا باشه
براي اين چند وقت كوتاه خوب بود!!
به ادرينا نگاه كردم بلاتكليف به من نگاه ميكرد!!
سرمو به معني چته اين شكلي نگاه ميكني تكون دادم؟
كه گفت: اِحياناً نميخواي بگي چيكار كنم؟
با نگاه عاقل اندر سفيهي گفتم: چيكار كني چمدونت و ببر بالا ديگه
پوووفي كرد و چمدونش و برداشت به سمت پله ها رفت!!......



ادرينا:
چمدونم و برداشتم و به سمت پله ها رفتم
به طبقه بالا نگاهي انداختم يه راه رو تقريبا كوتاه با ٢تا اتاق رو بروي هم

romangram.com | @romangram_com