#عشق_مخفی_پارت_441

سرشو تكون داد و به سمت اتاقش رفت
-باشه شب بخير...
-شبت بخير
بعد از اينكه رفت يه ليوان اب خوردم و به سمت اتاقم رفتم
همينكه سرم و رو بالش گذاشتم خوابم برد!!
فردا روز سختي بود!.........



ايليا:
حدود نيم ساعت بود از خواب بيدار شده بودم
اما اونقدري بي حوصله بودم كه هنوز سرويس نرفته بودم!!!!
بلاخره از تخت گرم و نرمم دل كندم و به سمت سرويس رفتم
بعد از كار هاي لازم بيرون اومدم امروز بايد ميرفتيم خونه اي كه مجهز به وسايل هاي لازم براي اموزش ادرينا بود!!
اما قبلش بايد باهاش مفصل حرف ميزدم !!
بايد الان تصميم واقعيشو بهم بگه !!
چون ديگه جايي براي جا زدن وجود نداشت!!
البته اونقدري ميشناختمش كه جا نزنه!!! ولي خب بايد از خطراتش براش ميگفتم!!
5ديقه ديگه صبحونه مياوردن!!
خوشبختانه هتل مجهزي بود!! هر اتاقش به اندازه يه خونه جمع و جور ٢ اتاقه بود!!!
از اتاق خودم بيرون اومدم و دو تا تقه به در اتاق ادرينا زدم!!

romangram.com | @romangram_com