#عشق_مخفی_پارت_440
چشمامو بست و گفت: منم دوست دارم
يهو پرهام عين ترقه از جاش پريد و ستاره رو دستاش بلند كرد و چرخوند
پرهام:عاشقتمممممم
ستاره با ترس و جيغ : مابيشترررررررر
به ادرينا نگاه كردم داشت با لبخند تلخي نگاشون ميكرد
نا خوداگاه رفتم جلو دستم و انداختم دور
كمرش !! فهميدم رفت تو شوك ولي
چند ثانيه بعد به خودش اومد و سرش و رو شونم گذاشت!!
چه حس خوبي بود در اغوش گرفتنش!!!
پرهام و ستاره داشت سراشون به هم نزديك ميشد
كه سريع و بلند گفتم: پرهام بسه داداش بزارش زمين به قول خودت زشته اينجا خانواده نشسته!!!
ادرينا پقي زد زير خنده!!
پرهام ستاره رو گزاشت زمين و به حالت مسخره و خاله زنكي پشت چشم نازك كرد!! گفت: يكي نيست به خودتون بگه اين چه وضعيه ؟؟
و دستشو به سمت دستم كه دور ادرينا حلقه بود دراز كرد!!!!
دوباره همه خنديدم !! واقعا ميتونستم بگم حالمون و اين دو تا زلزله خوب كردن!!!
بعد از اصرار زياد ما براي اينكه شام وايسن به سمت ميز رفتيم!..
***********************
بعد از صرف شام پرهام و ستاره عزم رفتن كردن
بعد از مراسم خداحافظي درو بستم
كه صداي خميازه ادرينا رو شنيدم
رو بهش كردم و گفتم: فردا از اينجا ميريم اماده باش
romangram.com | @romangram_com