#عشق_مخفی_پارت_438




ايليا:
همينمون مونده بود پرهام به ادرينا بگه زن داداش!!!!
كه بطري به ما افتاد و پرهام زبون نفهمم گفت ادرينا منو ببوسه!!
اعصابم خط خطي شد اما وقتي لباي خوش حالت و خوشمزشو رو لبم گذاشت اروم شدم اروم اروم!!
بعد از يخورده خط و نشون واسه پرهام
و خنديدن من بطري و چرخوندم كه به پرهام افتاد
لبخند خبيثانه اي به قيافه رنگ پريده پرهام زدم
ايليا:جرئت؟یا حقيقت؟
پرهام با حالت كلافه اي
-داداش بسه ديگه بريم شام!!
ادرينا و ستاره زدن زير خنده !!!
ايليا: نه ديگه نشد بگو جرئت يا حقيقت؟
پوفي كشيد و گفت:
-حقيقت دلشو ندارم بگم جرئت
دوباره زدن زير خنده كه ادرينا گفت:ايليا بپرس ديگه چقد طولش ميدي
سرم و تكون دادم و بعد از يه ذره فكر كردن گفتم: پرهام حست به ستاره چيه؟
ميدونستم ستاره رو دوست داره خب تابلو بود كه ستاره هم دوستش داره!! اينطوري هم من حقمو از پرهام گرفته بودم!!! هم اينا به هم ميرسيدن!
يه تير و دو نشون!!!!!!!!!!!!!!

romangram.com | @romangram_com