#عشق_مخفی_پارت_41
و بعدش اهتمام شروع كرد به سرزنشش
اها فهميدم قضيه از چه قراره مثل اينكه ادرينا بخاطر طرز لباس پوشيدن الناز دعواش كرده نه خوشم اومد اين يه قلم و خوب اومده بود ولي نميدونم چرا غذاي ياسي خانم و خراب كرده بود
من به ديوار تكيه داده بودم و اين تئاتر مسخرشون و با پوزخند نگاه ميكردم
ادرينا نگاهي به من انداخت و وقتي پوزخندمو ديد با اخم صورتشو سمت باباش گرفت و شروع كرد با بغض خودشو توجيح كردن
از نگاه اهتمام پشيموني و ميديدم
دكمه كتمو باز كردم تا يكم راحت شم كه صداي هق هق ادرينا رو شنيدم
نميدونم چرا اما انگار يكم ها فقط يكمي ناراحت شدم بيخيال ايليا هركس جاي اين دختره بود اين شكلي هق هق ميكرد ناراحت ميشدم ..!!
سعي كردم خودمو قانع كنم!!!
كتم رو از تنم در اوردم و به سمت اهتمام كه داشت الناز و با عصبانيت اخراج ميكرد رفتم بعد از إتمام حرفش رو كردم بهش و گفتم:-من از حضورتون مرخص ميشم
اهتمام:باشه فردا ميبينمت
قبل از اينكه من برم راهشو با كلافگي به سمت اتاقش كج كرد و به ياسي خانم گفت شام نميخوره !!!
از خونه بيرون اومدم وسوار ماشينم شدم نفس عميقي كشيدم و چشمام و مالش دادم با ذهن مشغول به سمت خونه راه افتادم..
همينكه رسيدم در واحدم داشتم كليد و مينداختم به در كه صداي زنگ گوشيم بلند شد به صفحش نگاه كردم پرهام بود اتصال و زدم
-الو پرهام
پرهام:چطوري شازده پسر؟
-اولن به قول خودت مگه تو دوكتري؟دومن سلامِ تو قورت دادي عمويي؟
پرهام :اهان پس بگير بياد،السلام و عليك يا ايليا الحالتان خوب است؟
با صدايي از رگه هاي خنده
-الخفه شو ،داداچ تو رَد دادي ديگه زن بهت نميدن حالا اون و بيخيال بعدا يه فكري به حالش ميكنم ،الان بنال ببينم چي ميگي؟
همينطور كه درو ميبستم و به سمت كناپه ميرفتم گوش ميدادم ببينم چي ميگه:
پرهام :پياده شو باهم بريم خَر سواري تنهايي حال نميده،هيچ فقط ميخواستم بگم جمعه تولد اناهيتاست تو ام دعوتي!!!
romangram.com | @romangram_com