#عشق_مخفی_پارت_39

سرمو از خجالت انداختم پایین
که گفت خوبه خوبه نمیخواد خجالت بکشی
پاشو پاشو صبحونتو بخور بریم پایین ناهار برات الویه درس کنم .
ادرینا: اخ جووون اخ جووونم
یاسی خانوم با نچ نچ از اتاق بیرون رفت و
....



ايليا:
توي راه حرفي بينمون رد و بدل نشد
داشتم فك ميكردم چطوري شنود و روي لباسش بچسبونم...!!!!
همينطور كه فك ميكردم با انگشتم روي فرمون ضربه ميزدم يهو يه فكري توي ذهنم جرقه زد ..!!
نزديكاي ادرس بوديم كه گفت همين كوچه رو بپيچ داخل پلاك 127 جلوي همون در ايستادم همينطور كه دكمه كتم رو ميبستم گفتم:
-همينه اقاي اهتمام؟
اهتمام:اره همينجاست برو يه دور بزن .زنگ زدم سريع خودتو برسون يا اگه ميخواي همينجا منتظر بمون
-همينجا هستم
سرشو تكون داد
از ماشين پياده شدم و درو براش باز كردم تا خواست پياده شه به صورت ساختگي كه مثلا پام سر خورده پام و ليز دادم و واسه اينكه تعادلم بهم نخوره دستم و روي شونش گذاشتم..!!
همون موقعه شنود ريزي كه روي انگشتم بود و به شونش چسبوندم
با اينكه با غرورم جور در نميومد ولي ساختگي بود و مجبور بودم رو كردم بهش و گفتم:

romangram.com | @romangram_com