#عشق_مخفی_پارت_376
سرمو خم كردم و نگاه كردم يه گلوله ديگه به قلب اهتمام زده بودن !!بدنش بي حال روي زمين افتاده بود!!!
باز صداي پا !!!
اما اين بار بچه هاي خودمون بودن !!
تك آوراي سر تا پا سياه پوش تند از ديوارا پايين اومدن !!
نگران ادرينا بودم !! اگه شايان يكي و ميفرست ميبردش واي نه!!!
به يكي از بچه ها گزارش و گفتم و سريع از د رفتم بيرون
همينكه از در رفتم بيرون سرهنگ محبي رو جلوم ديدم كه اطرافش پر از ماشين هاي ستاد بود!!
بعضياشون كه مال گروه ويژه بودن مشكي بودن.......
اداي احترام كردم و سريع پشت سرهم گفتم: جناب سرهنگ اگه اجازه بدين من برم ادرينا رو بيارم!!
محبي:اما...
romangram.com | @romangram_com