#عشق_مخفی_پارت_374
مغزم عين رادار روشن شد! خيلي تند اسلحه مو در اوردم و به صورت محافظ جلوم گرفتم
از پنجره نگا كردم!
اهتمام روي زمين افتاده بود و گلوله به پاش خورده بود!
همونطور بوهت زده داشتم نگاه ميكردم كه
صداي شايان اومد:
شايان :هع ميثم اهتمام فك نميكردي منم با شايگان همدست باشم؟تو يه احمقي!يه احمق رذل
رو نوك پاش چرخيد و باز ادامه داد: و حالا اين منم شايان اهتمام !برادر زاده ت ،،برادرزاده اي كه با پستي و كثيفي پول هاي باباش و بالا كشيدي!!پول هاي برادرتو!!!! و بعدشم كشتيش!
اين هارو با نفرت خاصي به زبون مياورد!
به شايگان نگاه كردم دستش و توي جيب شلوارش برده بود و با نيشخندي نگاه ميكرد
اهتمام : تو همه چيز و نمي...نميدوني ب...
شايان : اتفاقا بيشتر از اون چيزي كه فكرشو بكني ميدونم !!! واما..مطمئن باش ادرينا با من بهش خوش ميگذره!!!!
romangram.com | @romangram_com