#عشق_مخفی_پارت_301

ايليا:به چي فكر كردي دختر خوب؟نه از اون رابطه ها!!

خودشو جمع و جور كرد و گفت:خو مگه من چي گفتم؟

-من ميتونم فكرتم بخونم نميتوني سر من و كلاه بزاري!!!

خنديد و يهو نگاش به ساعتش افتاد
و عين ترقه تو جاش پريد

-وووووي ديدي ديرم شد

تند تند به سمت پله ها رفت
متعجب به اين همه فرز بودنش نگاه كردم كه شبيه بچه هاي كوچيك روي دست پله ميشست و سر ميخورد تا پايين!!!
وقتي رسيد پايين يه نگاه به خودش و من كرد
فك كنم الان يادش افتاد چيكار كرده!!!
وقتي لبخند منو ديد گفت: اِ يادم نبود توام اينجايي!!!
چيزي نگفتم و از پله ها پايين رفتم

****************

جلوي دانشگاه زدم رو ترمز

romangram.com | @romangram_com