#عشق_مخفی_پارت_266

سرشو بلند كرد و با صورتي خيس از اشك گفت:لعنتي اين حرفات و پاي چي بزارم ؟تو كه ميگي منو دوست نداري؟تو كه عشقمو پس زدي؟پس الان چي ميگي؟
نگاش كردم كه سرشو انداخت پايين و شونه هاش لرزيد
ميگن مستي و راستي؟قضيه من بود !مطمئنا توي هوشياري همچين حرفي و نميزدم!!! داد زدم:
ايليا:داشتممممم
سرشو بلند كرد و مسخ نگاهم كرد
با صداي اروم تري ادامه دادم:
ايليا:اما ديگه ندارم....دوست ندارم..ندارم...
همينطور ميگفتم ندارم و به سمتش ميرفتم
رو به روش رسيدم و سرمو به گردنش چسبوندم و دماغمو روي چونش گزاشتم
و بو كشيدم و دوباره گفتم:ندارمممم
كنار لبشو بوسیدم اما خود لبش و نه كنار لبش و
لبم و همونجا نگه داشتم و دوباره گفتم:ندارممم
سرمو بلند كرد و گفت :بسه ايليا تو حالت خوب نيست!!! مستي!!!
سرمو بلند كردم گفتم:پس چرا شايان لعنتي و پس نزدي؟
با چشماي غمگيني گفت:
ادرينا:بخدا زدم !!!به قران زدم!!!ا اما..توكه ازم بدت مياد؟پس اين كارا واسه چيه؟
پوزخندي زدم و همونطور كه تعادل نداشتم به سمت خونه رفتم
صداشوشنيدم: وايسا ايليا حالت خوب نيست الان ميوفتي!!!!
دستمو گرفت و به سمت اتاقم برد مقاومت نكردم
روي تخت خوابوندم و پتو رو روم كشيد سرش نزديك لبم بود
نا خوداگاه بوسه اي روي گونش زدم

romangram.com | @romangram_com