#عشق_مخفی_پارت_265

اصلا نميدونم چجوري خودمو رسوندم اينجا فقط ميدونم نزديك بود تو راه چند نفر و زير كنم
توي حياط بودم و تلو تلو خوران به سمت درختا ميرفتم
كتمو رو شونه ام انداختم
كه ادرينا رو روبروي خودم ديدم
ادرينا:چي شده؟مشروب خوردي؟چرا خوردي اخه وضعيتتو ببين اخه!؟نگاه كن.....
محكم شونشو گرفتم و چسبوندم به ديوار
اشك از چشماش پايين اومد
مستانه خنديدم!!
ايليا: چرا گريه ميكني؟مگه عشقي مثل شايان نداري؟مگه تا الان باهاش خوش نميگذروندي؟چرا ساكتي لعنتي؟
كتمو از شونم پرت كردم و ادامه دادم:دِ بنال
حرفي نميزد و فقط شونه هاش ميلرزيد
دستم و زير چونش گذاشتم و سرشو بلند كردم با عصبانيت غريدم:چرا اون زبون درازتو بيرون نمياري؟چرا ساكتي؟
چونشو فشار دادم
با گريه زبون باز كرد
ادرينا:م..ن ..بيگناهم..نميدونم چيشد..ا..اما..
چشمامو به چشماش دوختم و گفتم:خفه شو
نا خودگاه دستم و بالا بردم و زدم زير گوشش
كه با هق هق دستش و روي صورتش گذاشت
با همون مستي و صداي كشدار گفتم:اگههههه بي..بيگناهي چرا پس نزدي؟چراااا؟
ادرينا:زدم بخدا زدم به جون تو كه همه دنيامي زدم اما تو نديدي
پوزخند زدم و چرخيدم:هع نديدم؟نديدممم؟اما اون چيزي رو كه بايد ميديدم ديدم

romangram.com | @romangram_com