#عشق_مخفی_پارت_267

كه چشماش پر اشك شد و رفت بيرون
همونطور با فكري گنگ خوابم برد....



ايليا:
صبح با سر درد بدي بيدار شدم
روي تخت نشستم و ياد ديشب افتادم خيلي به مغزم فشار اوردم تا يادم بياد چي شده!!!
اه لعنتي يادم نمياد !!!
با ديدن لباس هاي كه ديشب تنم بود چيز كمي يادم اومد!!! مشروب خوردم ،،،ادرينا رو زدم ،،،و گفتم دوسش داشتم اما الان ندارم.....همه چي يادم اومد!!!!!
واقعا خريت كردم مشروب خوردم!!! اخرين باري كه مشروب خورده بودم قبل اين بود كه بيام تو ستاد يعني اصن پليس نبودم!!!!يادمه اون موقع رفيقم تصادف كرد مرد!!!خدا رحمتش كنه!!! اون موقع بود كه واسه گلايه از خدا مشروب خوردم!!!
البته بماند كه چقد از طرف مامان بابام ناسزا شنيدم اما بعدش فهميدم بچگي كردم!!!
مثل الان كه تو ٣٠سال سن فهميدم مشروب خوردن ديشبم بچگي بوده!!!!
اوووف اگه از زبونم در ميرفت و ماموريت و لو ميدادم؟تصورشم سخت بود!!!
اما با اين حال چيزي از گناه ادرينا كم نميشد!!!
با فكر به شايان و ادرينا دوباره كلافه شدم واخمو!!!!
روزي كاري با شايان ميكنم كه صداي سگ بده!!!كاري ميكنم كه يادش بره دختري به نام ادرينا وجود خارجي داره!!!!
تا بفهمه كه دست درازي به ادريناي من جرم كمي نيست!!
اون روز و خيلي دور نميبينم!!!
ادرينا ي من؟من؟با اين حرفا غريبه بودم اما خيلي وقت بود كه تو مغزم ميچرخيد!!!
بي حوصله به سمت سرويس رفتم و بعد از دوش كه تقريبا سر حالم كرد

romangram.com | @romangram_com