#عشق_مخفی_پارت_225
رسیدم بهشون سلام دادم ای دل غافل جا نبود فقط کنار اون موزی جا بود رفتم نشستم کنار شایان تا نشستم گفت :
به به ادرینا خانوم چشممون به جمال زیباتون باز شد
اخم ظریفی کردم که کار دستش اومد دستشو از رو پاهام برداشت و نشستم
شایان و بابا درباره مهمونی ک نمیدونم سر چی بابا گیر به گرفتنش داده بود بحث میکردن ایلیا هم سرش تو ماس ماسکش بود
انگار شایان متوجه بی حوصلگیم شده بود
گفت:
خب دخترعمو درسا چجوره دانشگاه خوش میگذره
با لحنی خیلی جدی و خشک گفتم :
بعله درسا عالیه و خوب پیش میره
سرشو عین بز اقوش هی تکون داد ک عصبی شدم نگاهم به سمت ایلیا کشیده شده بود که با حرص درون چشماش داشت شایان رو نگاه میکرد
دیگه کشش نداشتم پاشدم رفتم واسه قدم زدن
پنج دقیقه ای بود قدم میزدم که حضور کسی رو کنار خودم حس کردم سرمو بلند کردم که دیدم اقای سیاه سوخته (شایان)کنارم داره راه میاد
یهو با حرفی ک زد سرجام ایستادم :
romangram.com | @romangram_com