#عشق_مخفی_پارت_224
ی نگاه سرتاپام کرد و گفت :
نه میبینم ترشی نخوری یه چیزی میشی
اه بیشعور!یه ریز بزن تو برجک ادم
بعدش گفت :
شایان و بابات کنار دریان وسایل بردن اونجا نشستن بیا ماعم بریم
سرمو ب عنوان تایید تکون دادمو به سمت دریا پیش قدم شدیم
که ایلیا گفت : خیره سر بازی در نیاری که عواقب بدی داره
و راهشو گرفت تند تر از من رفت
یه دهن کجی ادا شو در اوردم که خندم گرفت
ادرینا:
romangram.com | @romangram_com